نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

واژه «طمع» به معناى بيش از حقّ خود طالب بودن و گرفتن مواهب زندگى از دست ديگران

قال علیٌّ علیه السّلام:

أَزْرَى بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ، وَرَضِيَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ، وَهَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَيْهَا لِسَانَهُ.

 

هر كس طمع را پيشه كند خود را حقير كرده و كسى كه ناراحتى‏هايش را (نزد اين و آن بدون هيچ فايده) فاش كند به ذلّت خويش راضى شده و آن‏كس كه زبانش را بر خود امير كند شخصيّتش حقير خواهد شد.

 

واژه «طمع» به معناى بيش از حقّ خود طالب بودن و گرفتن مواهب زندگى از دست ديگران است. أفراد طمّاع براى رسيدن به مقصود خود بايد تن به هر ذلّتى بدهند و دست سؤال به سوى هركس دراز كنند و شخصيّت خود را براى نيل به اهداف طمعكارانه خود بشكنند.

و عجيب اين‏كه هنگامى كه طمع فزونى يابد كارهايى از انسان سر مى‏زند كه كاملًا احمقانه است؛ شبيه آنچه درباره طمّاع معروف عرب به نام «أشعب» نقل شده كه بسيارى از اوقات هنگامى كه راه مى‏رفت دامن خود را به دست مى‏گرفت و آن را در برابر آسمان باز نگه مى‏داشت و مى‏گفت: شنيده‏ام بعضى از پرندگان در حال پرواز تخم مى‏گذارند شايد تخم آن پرنده در دامن من بيفتد! و يا نقل مى‏كنند هنگامى كه گروهى از كودكان او را در كوچه و بازار آزار مى‏دادند براى پراكنده ساختن آنها گفت: شنيده‏ام در فلان خانه حلوا پخش مى‏كنند بچّه‏ها به سوى آن خانه دويدند ناگهان ديدند خود اشعب نيز به سوى آن خانه مى‏دود گفتند: تو چرا؟ گفت: شايد حرف من درست باشد!

اين داستان‏ها خواه واقعيّت داشته باشد يا نه اشاره به كارهاى ننگ‏آورى است كه انسان به جهت طمع انجام مى‏دهد.

نقطه مقابل طمع قناعت است كه سبب عزّت آدمى مى‏شود.

آز بگذار و پادشاهى كن

 

گردن بى طمع بلند بود

 

 

 

در دوّمين نكته مى‏فرمايد: «كسى كه سفره دل خويش را (نزد اين و آن بدون هيچ فايده) باز كند (و مشكلات خود را فاش سازد) رضايت به ذلّت خود داده است.»

روشن است هرگاه انسان نزد طبيب درد خود را بگويد و از وى راه درمان بطلبد يا پيش قاضى ظلمى را كه بر او رفته بيان سازد و از او احقاق حقّ بخواهد يا نزد دوستش از گرفتارى خود براى گرفتن وام سخن بگويد كار خلافى نكرده و به دنبال مشكل‏گشايى بوده؛ أمّا طرح مشكلات نزد كسانى كه هيچ‏گونه توانايى بر حلّ آن ندارند اثرى جز ذلّت و سرافكندگى انسان نخواهد داشت. در اين‏گونه موارد بايد خويشتن‏دار بود و لب به شكايت نگشود.

 

 

آن‏گاه إمام عليه السّلام در جملۀ سوّم مى‏فرمايد: «كسى كه زبانش را بر خود امير سازد شخصيت او تحقير مى‏شود.»

منظور از امير شدن زبان آن است كه از تحت كنترل عقل و فكر خارج شود و هرچه بر زبانش آمد بگويد. بديهى است سخنانى كه از فكر و عقل و تقوا سرچشمه نمى‏گيرد در بسيارى از موارد خطرهايى ايجاد مى‏كند كه انسان قادر بر جبران آن نيست و گاه اسباب رنجش افراد آبرومند و سبب ايجاد اختلاف در ميان مردم و كينه و دشمنى نسبت به گوينده و ديگران مى‏شود.

شخص دانائی گفته است: اى انسان زبان خود را حفظ كن، مراقب باش تو را نگزد كه اژدهايى است. چه بسيارند كسانى كه در گورستان‏ها خفته‏اند و كشته زبان خويشند! همان كسانى كه همطرازان آنها از ملاقات با آنها وحشت داشتند.

و در روایت است: كسى كه زياد سخن گويد اشتباهات زيادى خواهد كرد.» و اين خطاى بسيار باعت تحقير و بى‏ارزش شدن او در نظرها مى‏شود.

كوتاه سخن اين‏كه انسان عاقل بايد زبانش را در اختيار عقلش قرار دهد نه اين‏كه عقلش را در اختيار زبان كه أوّلى مايۀ سعادت است و دوّمى اسباب حقارت.

صفات سه‏گانۀ نكوهيده‏اى را كه امام در اين بيان كوتاه ذكر كرده اند (طمع، فاش كردن ناراحتى‏ها نزد هركس و امير ساختن زبان بر خود) هر سه در اين جهت مشتركند كه سبب ذلّت و خوارى مى‏شوند و اين هماهنگى در اثر سبب شده است كه إمام عليه السّلام هر سه را كنار هم قرار دهند.      از کتاب: پيام إمام أمير المؤمنين عليه السّلام؛ ج ‏12؛ ص 29، حکمت شمارۀ 2